تبليغاتX
این وبلاگ عنوان ندارد !!!
شبی مجنون به لیلی گفت کای محبوب بی همتا ... تو را عاشق شود پیدا ... ولی مجنون نخواهد شد !


این وبلاگ عنوان ندارد !!!









امروز تولد منه ۷/۸/۸۸

فردا هم تولد امام رضاست .

هر دو تاشو تبریگ می گم

دیگه حس و حال وبلاگ ندارم .

کسی هم که کاری با من نداره .

بازم  میام .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت 10:40  توسط علی  | 


دريا : آرامش .

قهوه : دوست ندارم

غرور :  تا حدی لازمه

مدرسه : 5 تا مدرسه درس خوندن و 3 تا رشته عوض کردن

ناظم : کتک

دفتر مدير : خیلی کنجکاو بودم ببینم چی کار می کنن توش .

هلو : بد نیست

خواب : روز جمعه ( ای میچسبه )

قرمه‌سبزي : شکمم داره صدا میده

رياضي : نظر سها خانم

آهنگ : هایده !

فمنيسم : جنگ بین زن و مرد

استخر :  اصلا دوست ندارم

آبگوشت :  گوجه !

جومونگ : عشق مردم ایران با این که من نگاه نمی کنم . خدا رو شکر داره تموم می شه .

زندگي : مثل یه رنگین کمونه که هر رنگش زیبایی خودشو داره .

روزنامه : هر وقت دستم اومد ورقش می زنم .

کتاب : تازگیها وقت نمی کنم بخونم .

کودکي : خیلی چیزا یادم رفته

دروغ : فقط مصلحتی

دانشگاه : همون نظر سها خانم تو ریاضی

فوتبال : استقلال

گريه :  بد نیست .

شب : سرعین !

وبلاگ : خیلی بهش عادت کردم

اينترنت : هیچوقت بهش وابسته نشدم

عشق : دوست داشتن – تعهد – هوس

ايرانسل :  بهتر از دائمی

سال 88 :  پر از اتفاقهای خوب

تقلب : علی علیزاده !!!

قزوين : جیززززززززززززززززززززز !

پرواز : می ترسم !

ازدواج : نصف ایمان رو کامل می کنه !

تحصيل : زحمت – زحمت – زحمت .

پيتزا : هر وقت می خورم یه روز نمی تونم چیزی بخورم

کلم پلو : نخوردم تا حالا ...

شب قدر: علی – فاطمه !

این پست: سها خانم دعوت کرد و ازشون تشکر می کنیم .

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388 ساعت 15:29  توسط علی  | 


قبول نشدم .

به همین راحتی به همین خوشمزگی

حتما قسمت نبوده .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 ساعت 13:42  توسط علی  | 


دلم نیومد برم ... یعنی اون چند روزی هم که گذشت کلی دلم برای این فضا تنگ شده بود . مشکلی نبود ولی احساس می کردم که دیگه از فضای وبلاگی و اصلا کلا دنیای مجازی با من مشکل داره ... یه جوری آدم احساس غربت می کنه . ولی هر چی هم نباشه یه سرگرمی خوب و سالم که هست .

***

دیروز من داشتم خودمو می کشتم ( نگران نباشین نکشتم سالم موندم ) آخه خدایی هر کی جای من بود سکته می کرد ... نمی دونم دیشب به بازی استقلال – سایپا نگاه می کردین یا نه ؟ ولی اینو بدونین که نیمه ی دوم خیلی بازی خوبی بود . دقیقه 78 که استقلال گل زد من پریدم هوا و کلی خوشحالی که بله بالاخره گل زدیم ... بعد دقیقه 79 بود که صادقی ( بازیکن سایپا ) گل مساوی رو که زد برادر های پرسپولیسیم یه جوری پریدن هوا و گل گفتن که من فکر کردم گفتن بمب و دارن از ترس بمب فرار می کنن بعد حال ما بسی گرفته شد یعنی در حد گریه هم داشتم پیش می رفتم که دقیقه 93 بازی فرهاد مجیدی که پاس به عقب واسه خسرو داد من بلند شد سانت رو که کردن و سید صالحی ضربه سر رو زد و آرش هم گلش کرد ... دقیقه ساعت 12:22 من یه فریادی کشیدم که فکر کنم معده ام از صدای من گوشهاش درد گرفت  ( عجب استعاره ای به به ) . خلاصه بردیم

***

ما خوبیم ( من و خانم ) عید فطر هم میرم دیدنشون و عیدی هم می برم ... پول هم داره خود به خود جور میشه فقط من دارم گیج می زنم که داره چه اتفاقی واسه من می افته ... بعد دیگه چی بگم ؟ همین دیگه .

فعلا .

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388 ساعت 14:2  توسط علی  | 


بسم رب الشهید

نميدانيد؛ واقعاً نميدانيد چه لذتي دارد وقتي سياهي چادرم،

دل مردهايي كه چشمشان به دنبال خوش‏رنگ‏ترين زن‏هاست را ميزند.

نميدانيد چقدر لذت‏بخش است وقتي وارد مغازه‏ي ميشوم و ميپرسم: آقا! اينا قيمتش چنده؟

و فروشنده جوابم را نميدهد؛ دوباره ميپرسم: آقا! اينا چنده؟

فروشنده كه محو موهي مش‏كرده زن ديگري است و حالش دگرگون است، من را اصلاً نميبيند.

باز هم سؤالم بيجواب ميماند و من، خوشحال، از مغازه بيرون ميآيم.

نميدانيد؛ واقعاً نميدانيد چه لذتي دارد وقتي مردهايي كه به خيابان ميآيند تا لذت ببرند،

ذره‏ي به تو محل نميگذارند. نميدانيد؛

واقعاً نميدانيد چه لذتي دارد وقتي شاد و سرخوش، در خيابان قدم ميزنيد؛

در حالي كه دغدغه اين را نداريد كه شايد گوشه‏ي از زيباييهاتان، پاك شده باشد

و مجبور نيستيد خود را با دلهره، به نزديك‏ترين محل امن برسانيد

تا هر چه زودتر، زيبايي خود را كنترل كنيد؛

زيبايي از دست رفته‏تان را به صورتتان باز گردانيد و خود را جبران كنيد.

نميدانيد؛ واقعاً نميدانيد چه لذتي دارد وقتي در خيابان و دانشگاه و... راه ميرويد

و صد قافله دل كثيف، همره شما نيست.

نميدانيد؛ واقعاً نميدانيد چه لذتي دارد

وقتي جولانگاه نظرهي ناپاك و افكار پليد مردان شهرتان نيستيد.

نميدانيد؛ واقعاً نميدانيد چه لذتي دارد وقتي كرم قلاب ماهيگيري شيطان

بري به دام انداختن مردان شهر نيستيد.

نميدانيد؛ واقعاً نميدانيد

چه لذتي دارد وقتي ميبيني كه ميتواني اطاعت خدايت را بكني؛ نه هوايت را.

نميدانيد؛ واقعاً نميدانيد چه لذتي دارد وقتي در خيابان راه ميرويد؛

در حالي كه يك عروسك متحرك نيستيد؛ يك انسان رهگذريد.

نميدانيد؛ واقعاً نميدانيد

چه لذتي دارد اين حجاب! خدايا! لذتم مدام باد.

بخشی از وصیت نامه شهید بابائی

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388 ساعت 15:11  توسط علی  | 


خداحافظ .

--------------------------------

پی نوشت : شاید چند وقت دیگه برگردم .

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388 ساعت 15:6  توسط علی  | 


یادتونه بهتون گفتم مادر بزرگم داره میره کربلا ؟

یادتونه بهتون گفتم بهش گفتم سوغاتی برام خاک بیاره ؟

 یادتونه بهتون گفتم اگه میشه از بین الحرمین بیاره ؟

مادربزرگم دیروز برگشت . واسه همه سوغاتی ها رو نشون می داد که تی شرت منم نشون داد و پارچه ای که واسه خانم آورده بود رو هم نشون داد ولی من هنوز تو فکر سوغاتی اصلی بودم که بده ولی صداشو در نمی آورد که بالاخره صدای من در اومد : پس خاک من کو ؟ گفت : دادم به مادرت برو از اون بگیر . رفتم پیش مامان و گفتم : خاک من کو ؟ گفت : دستم تمیز نیست یه لحظه وایسا الان میدم بهت ( آخه داشتن گوسفندی رو که کشته بودن اونو تمیز می کردن ) یه چند دقیقه منتظر موندم ولی نتونستم بشینم سر جام . دوباره رفتم و گفتم : بهم بگو کجاست خودم بردارم . گفت : اونجا گذاشتم... برش دار ! پیداش کردم ! خاک خیلی کمی بود ... برداشتم و نشستم بغل مادر بزرگ و بو کردم !

 بو کردم و سر حسین یادم افتاد که کسی بریده بود که همیشه تو جنگ ها همراه پدرش بود !

بو کردم و دستهای ابوالفضل یادم افتاد که از روی اسب بدون دست افتاد زمین !

بو کردم و چشم ابوالفضل یادم افتاد !

بو کردم و رقیه یادم افتاد !

بو کردم و علی اصغر یادم افتاد !

 بو کردم و علی اکبر جوان یادم افتاد !

همه ی اینها به ذهنم اومد و خیلی ناراحت شدم ولی وقتی مادر بزرگم گفت اینو از اتاق زینب (س) برداشتم ... نمی دونم چی شد ولی یهویی اشک تو چشمام جمع شد و زود پا شدم و رفتم سمت اتاق و در کمدم رو باز کردم و گذاشتم توی اتاق و اومدم باز نشستم پیش مادر بزرگم . می گفت : اونجا خاک نتونستم پیدا کنم اینو هم به زور از اتاق حضرت زینب پیدا کردم و جمعش کردم می گفت از دیوارش ریخته بود ! پیش خودم فکر می کردم مادر بزرگم بهترین سوغاتی رو واسه من آورده . وقت خواب تو رختخوابم داشتم اینو می خوندم :

 یا حسین شاهلار اولار بنده سنه ( یا حسین همه شاهها بنده ی تو میشن )

 من کیمم نوکر اولام منده سنه ( من کیم ؟ منم نوکر تو میشم )

من کیمم نوکر اولام منده سنه (من کیم ؟ منم نوکر تو میشم )

نجه بیر گوش سیخیلار بیر بوداغا ( یه پرنده چجوری کنج یه قفس میشینه )

 اولمیشام منده پناهنده سنه ( منم عین اون پناهنده ی تو ام )

بعد عین بچه ها گریه می کردم !

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388 ساعت 13:7  توسط علی  |